Hello world!

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!

Posted in Uncategorized | 1 Comment
شماره‌ی بیست و پنجم سال اول یکم دسامبر ۲۰۱۰

Posted in Uncategorized | Leave a comment

یادداشت‌های شخصی (شاهدی اروتیک از نثر فارسی )

یکی از دوستان می‌گفت  که در یادداشت شماره‌ی  پیش من ” چند شاهد اروتیک در شعر فارسی ” مدخل عبارت نقل شده از جوامع الحکایات عوفی {= مقام آن  حکایت} ذکر نشده بود که این تذکر او مرا ضمن پرداختن به داستان کم نظیرآن کتاب عزیز به  ذکر این شاهد درخشان اروتیک  در نثر فارسی نیز ترغیب کرد. 

جوامع الحکایات  محمد عوفی از بهترین آثار نیمه‌ی اول قرن هفتم هجری‌ست  که  بزرگانی چون ملک‌الشعرای بهار و دکتر محمد معین در گذشته بخش‌هایی از آن را به تفاریق منتشر کرده بودند که بیشتر از قسم اول این کتاب عظیم که عمدتا متضمن حکایت مربوط به اشخاص تاریخی‌ست انتخاب شده بود و تنها در روزگار  انتشارات به یاد ماندنی‌ی بنیاد فرهنگ ایران به ریاست استاد پرویز ناتل خانلری بود که دکتر امیر بانو مصفا به چاپ تمامی‌ی چهار قسم این کتاب که شامل صد باب می‌شود همت  گماشت که البته پس از آغاز حکومت جمهوری اسلامی آن انتشارات بر چیده شد و یک بار دیگر چاپ جوامع‌الحکایات ناتمام ماند. اما گویا چند جلد باقی مانده را بعدها مرکز مطالعات و تحقیقات فرهنگی ضمن تجدید چاپ مجلدات قبلی‌ی نایاب به چاپ رسانیده  است که من ندیده‌ام.
به هر حال حکایت خواندنی‌ی مورد بحث ما که عوفی در طی آن ازعبارت “مقام  آن  حکایت” در معنای sextual intercourse استفاده کرده است از این قرار است:
“روزی روزگاری در شهری از شهرها زن و شوهری زندگی می‌کردند. 
روزی مرد به زنش گفت که قرار است یکی از آشنایان او از راهی دوربه دیدارش  بیاید ولی چون نقدا ناچار است که برای انجام کاری به جایی  برود، در صورت زودتر آمدن او، همسرش از او پذیرایی کند تا که خودش باز گردد. 
کمی پس از رفتن شوهر میهمان از راه رسید. زن او را به اتاق میهمانی راه نمایی کرد و به پذیرایی پرداخت. اما هرگاه که با نوشیدنی یا ظرف میوه‌ای باز می‌گشت میهمان را غرق مطالعه‌ی کتابی می‌دید که سر از آن بر نمی‌داشت. بالاخره زن از او پرسید:
– این کتاب چیست که شما می‌خوانید؟
مرد بدون آن که به او نگاه کند سرسری جواب داد:
– حیل‌النساء ( فریبکاری زنان )
زن به طعنه و پوزخند گفت:
– ولی دریا را که با کاسه نمی‌توان کشید.
وقتی میهمان بدون توجه به گفته‌ی او به خواندن خود ادامه داد زن تصمیم گرفت درس عبرتی به او بدهد که تا آخر عمرش از یاد نبرد. به اتاق خود رفت و بزکی کرد و لباس هوس انگیزی پوشید و باز گشت. میهمان نیم نظری به او کرد و سرخ شد ولی زن  بدون هیچ پروایی کنار او نشست و به اغوای او پرداخت و در این کار چنان پیش رفت که کار را به مغازله با او کشاند و آنقدر میهمان را بازی داد تا سرانجام شوهرش از راه رسید.
میهمان وحشت زده هراسان و دست پاچه پرسید:
– حالا چه کار باید بکنم؟
زن صندوق خالی‌ی جامه دان را از گوشه‌ی اتاق پیش کشید و گفت:
– برو این تو!
مهمان فورا چمباتمه داخل صندوق نشست و زن در آن را بست و بر آن قفلی زد و کلیدش را در لباس خود پنهان کرد و سر حوصله رفت در را به روی شویش باز کرد. شوهر نگاهی به سر و صورت و وضع زنش انداخت و گفت:
– چه خبر شده بزک کرده‌ای و لباس نو پوشیده‌ای؟
– آخر تو که رفتی آشنای تو از راه رسید!
شوهر روی ترش کرد و پرسید:
– مقصودت چیست؟
– آخر از وقتی که وارد شد گوشه‌ی اتاق  نشست و سرش را از روی کتابی که می‌خواند بر نداشت. از او پرسیدم که اسم آن کتاب چیست واو گفت ” حیل النساء ” است، من هم تصمیم گرفتم یک چشمه حیله‌ی زن نشانش بدهم که سرش را به باد دهد.
دم به دم بر خشم شوهر افزوده می‌شد و میهمان بی‌نوا در صندوق اشهد خود را می‌گفت. شوی گفت:
– داستان نگو زن، زودتر بگو چه شد.
– خلاصه من رفتم این لباس‌ها را پوشیدم و بزک کردم و برگشتم و همان طور که فکرش را کرده بودم او هم  وسوسه شد و سر مغازله را با من باز کرد.
شوی از فرط خشم به مطبخ شتافت و با کارد آشپز خانه باز گشت.
– بگو آخرش به کجا کشید؟
– هیچ، دست در آغوش بودیم و هنوز به ” مقام آن حکایت ” نرسیده بودیم که تو از در درآمدی و عیش ما را منقص کردی.
شوهر چون آتش بود و مرد در صندوق در حال سکرات که شوی گفت :
– اول بگو که این نامرد کجاست؟
– همین جا، توی آن صندوق، اگر تا حالا قبض روح نشده باشد.
– کلیدش کجاست؟
– پیش من است، بیا بگیر.
مرد با شتاب کلید را گرفت و به سمت صندوق شتافت که شنید زنش از پشت سر می‌گوید:   
– ” یادی، یادی.” { یکی از کهن ترین شواهد رسم یادم تو را فراموش در ادبیات  فارسی نیز در همین حکایت است}
شوهر کلید را به گوشه‌ای پرتاب کرد و خنده سر داد و گفت:
– بالاخره مرا بر آتش نشاندی و بعد از این همه مدت بردی 
– حالا تا آشنای تو از راه نرسیده  برو و طعامی ابتیاع کن که در خانه چیزی نداریم. 
و بعد از دست به سر کردن او در صندوق را باز کرد و به میهمان نیمه جان گفت:
– تو هم بهتر است دیگر از این کتاب‌ها نخوانی.”
{ باز نویسی از جوامع‌الحکایات عوفی / تصحیح امیر بانو مصفا /
بنیاد فرهنگ ایران / ۱۳۵۹ هجری }
*
Posted in یادداشت‌های شخصی | Leave a comment

طرح‌ها و نقاشی‌های (علی آهنگر)

سلف پرتره از علی آهنگر
علی نصیریان

آنتونی هاپکن

فرانس کافکا

مونالیزا


انیشتن

بکت

کمال‌الملک

ویرجینیا ولف

جلال آل‌احمد

توکا نیستانی

جوکر

اوباما

Posted in طرح‌‌ها و نقاشی‌ها | Leave a comment

طنز و شوخ‌طبعی‌ی ملانصرالدین(۹ )

Posted in ملانصرالدین | Leave a comment

شاملو،فرزند عاصی عصر خود .

جوادمجابی



” عصيان بزرگ خلقتم را / شيطان داند / خدا نمی‌داند .”


شاملوی جوان در پيشاني هوای تازه، اين شعار را كليد فهم جهان شعری خود می‌سازد و عصيان خود را چون پرچمی برای درگيری با جهان كهنه فروشان برمی‌افرازد.
پيش از او شاعران بزرگ _ چه در باورهای انديشگی و چه رفتارهای فردی و اجتماعی _ به عصيان انديشيده اند. حافظ شاعری كه او دوست می‌دارد می‌گويد:


” جائی كه برق عصيان بر آدم صفی زد / مارا چگونه زيبد دعوی بي گناهی. “


هر دو به حضور شيطان، به عنوان انگيزه‌بخش عصيان اشاره دارند با اين تفاوت كه حافظ درمتن سنت اين عصيان را ظاهرا گناه می‌شمارد وبه نوعی پدر بشر را هم در عصيان گناه آلوده‌اش شريك می‌داند، اما شاملو آگاهی شيطان بر خلقت عصيان‌آميزش را رمزی از خلاقيت بی‌مرز هنرمند می‌شمارد. اين برداشت مدرن از هنر، از نگاه كسانی چون بودلر به جهان‌بينی ابليسی شعر آغاز شده و در ذهن شاعران دهه سی و چهل ايران به بار نشسته است. نادرپور می‏گويد:
“ابليس ای خدای بدی‌ها تو شاعری. . .”
رحمانی و فروغ و ديگران هم اشاراتی دارند.


شاملو عصيان خود را فطری می‎بيند و درسراسر زندگی با سماجت و شوخ طبعی اين خصيصه را گسترش می‌دهد به همه چيز و همه كس، دراين گستره چه بسا كه به عبيد نزديكتر باشد تا حافظ .


نخستين نشانه‌های طغيان شاعر جوان عليه بخشی از ادبيات كهن است كه انحمن‌های ادبی دهه‌ی‌ بيست و سی متولی بدترين گزينه‌های آن هستند يعنی غزل‌های فراقی و وصالی و عرفان‌باز و آزارطلب و صنعت‌پرداز و خالی از زيبائی لفظ و معنا. نيما درجدال با اين نوع ادبيات پيشقدم بود و شاملو اين ستيز را ادامه وشتاب می‌دهد. اين شاعران نوآور كاشف درآغاز كارخويش فارغ از انحطاط ادبی‌ی رايج، كار خود را دنبال می‌كنند اما با حمله‌ی‌ دكان‌داران ادبی عصرشان كه شعر نو را فاقد ارزش‌های ادبی گمان می‌برند و بر نوآوران و آثارشان يورش می‌آورند، ناگزير نيما و پس از آن شاملو و اخوان به دفاع از اسلوب تازه بر می‌خيزند. با حضور جرايد پيشتاز حزبی و غير آن كه مخالف درجا زدن يا بازگشت به اساليب كهن اجتماعی و فرهنگی هستند، اين دفاع تبديل به حمله می‌شود. شاعران تازه‌نفس درجريان رو به گسترش شعر نو چنان با گذشته گرائی می‌ستيزند كه دعوا از درگيری با نمونه‌های مبتذل معاصر فراتر می‌رود و بسياری از متون ارجمند ادب فارسی نيز در معرض انكار درمی‌آيد. در اين جدال عبث كه ناخواسته و بی‌منطق بر نوآوران تحميل شده است به تدريج آنان نيز به بيماری حريفان خود مبتلا می‌شوند و به باورهای تعصب آميز و حكم‌های هيجانی دچار می‌گردند. چنان كه شاملو به مرگ غزل اشاره می‌كند و بخش اعظم قصايد و مثنوی‌های فارسی را مدايح با صله و شعر فروشی می‌نامد بعدها به عنوان محقق، سعدی را بزرگمرد كوچك می‌خواند و از دريافت‌های خرد ورزانه‌ی فردوسی كه سال‌ها ستايش‌اش می‌كرده با بيانی ريشخندآميز ياد می‌كند. اگر جدال با گذشته در آغاز جريان شعر نو به مثابه يك شگرد دفاعی تلقی می‌شد اما با تثبيت شعر نو از دهه‌ی چهل به بعد، انكاربخش اعظم ادب كهن كه ارزش‌های ادبي متنوعی دارد منطق روشن و استواری نمی‌يابد جز اين كه شاملوی طغيانگر ذاتا با زمان گذشته و محتوای آن _ هرچه باشد _ ميانه‌ی خوشی ندارد. با اين كه بسياری از شاعران معاصر دور و برش چون اخوان و فروغ با نوعی رفتار نوستالژيك از زمان ماضی با حسرت يادمی‌كنند خواه اين گذشته كودكی و جوانی آنها باشد يا تاريخ جمعی مردم، اما طبع طغياني شاملو نه در گذشته‌ی فردی‌اش ارزشی ويژه می‌جويد؛ نه درتاريخ كشورش موقعيتی فخرآميز سراغ دارد كه ستايشگر آن باشد. لحن طيبت آميز و تلخكام او در مصاحبه‌هاش، از يادكرد خاطرات كودكی ونوجوانی يا روابط پدر_ فرزندی و زناشوهری ومسائل شغلی او را نسبت به ديروزهايش بی‌حوصله وگاه بيزار نشان می‌دهد. ازسوی ديگر، شكست نهضت ملی اورا چون همنسلانش به انتحار تدريجی می‌كشاند اما او جسورانه ازخاكستر خويش شعله می‌كشد. تجربه‌های سياسی عصرش او را به تاريخ بدبين می‌كند و اين گمان كه همواره در بر اين پاشنه می‌چرخيده؛ نيشخندی زهرآگين بر لبانش می‌نشاند. شاعر مرثيه‌سرائی نمی‌كند به خاطر شكست‌ها بلكه با لحنی حماسی و توفنده به انكار شرايط ستمباری برمی‌خيزد كه زندگی صلح‌آميز انسانی را برای او و مردم سرزمينش ناممكن ساخته است. او شاعر ديروز حسرت‌بار نيست، بشارت‌دهنده‎ی فردای رهائی‌هاست از رهگذر شورش نخبگان. تاريخ در نظراو دروغی موهن است و استبداد موقعيتی جاری وبلاهت ميراثی عتيق و آزادی وآزادگی و انسان‌مداری وعشق هرچند دور از دسترس اما هميشه رؤيائی آرزو كردنی. طغيان عليه گذشته‌ی فردی وجمعی درساحت‌های جغرافيائی و تاريخی، او را شاعری آينده‌گرا و ستايشگر اقليمی آرمانی نشان می‌دهد. دراين اقليم آرمانی فردائی حضور دارد با انسان‌های آزاد وكشوری آباد و جهانی آسوده كه عشق و مدارا راه را بر ستيزه جوئی و شر می‌بندد و صلح و آشتی، رنگ‌های زيبای جهان را بدان باز می‌گرداند. گرچه در نياگاه وتربيت ذهنی‌اش، هنوز فلسفه‌ی نياكانی نبرد نيكی عليه بدی غلبه دارد. اما در سال‌های نهائی، شاعر اين يقين را به احتمال و بعد به نوعي تأمل طنزآميز كاهش می‌دهد. انسان‌های دور و بر ديگر محور اين فردای آرمانی نيستند و مسيح اسطوره‌ی ايمان شمرده نمی‌شود و به دفاع از بي‌گناهی مادرش دركوچه‌های شايعه سرگردان است، عيسي با وسوسه‎ی جاودانه ماندنش دربرابر يهودای مرگ پذير به داوری عقل خوانده می‌شود. طغيان می‌كند عليه روابط موهوم عاشقانه‌ای كه هزارسال پائيده است، عشقی كه درشعر قدما معلوم نيست خطاب به پسر است يا دختر در وصف پادشاه، خدا و طبيعت است يا آرمان ذهنی شاعر. معاصران هم دراين پرده پوشی ماليخوليائی و رياكاری جنسی دست كمی از قدما ندارند. درآغاز او در دام چنين عشق ذهنی گرفتار است ركسانا وآناهيتا و مانند آنها درشعرش می‌آيند و می‌روند، اما درميان سالی او زنی مشخص را كه معشوق بعد همسرش می‌شود به ستايش می‌سرايد ومحورعشق زمينی‌اش قرار می‌دهد. عاشق بودن مدامش انگيزه‌ی سرودن بسيار شعرهاست. در زمينه‌ی ستايش معشوق زمينی او به سعدی نزديكترين است اگرچه او را هرگز نمی‌ستود همان گونه كه در زبان و بيان حماسی اسطوره پرداز به فردوسی نزديكترين بود و بت شكنانه براو عصيان ورزيد. انكار حرمت پدران معنوی‌اش( سعدی و فردوسی ) نشانه‌ای از طغيان نابه خود فرزندان به ضد پدران فرهنگی خويش است. ياغي می‌شود در شعرش عليه آداب و رسوم و سنت‌های دست و پاگير خرافي عصيان می‌ورزد عليه روابط عوامانه محصور در ترس و طمع و بيم و اميدهای موهومی كه انسان را به انواع بردگی می‌كشاند، هرچند در شاخه‌ای ديگر از كارهايش همين آداب و سنن و روابط عتيق عامه را به عنوان فرهنگ مردم دركتاب كوچه با آگاهی مستمر ثبت می‌كند، كاری در منتهای دقت تحقيقی بی آن‌كه آن روابط و باورها را داوری كرده باشد. عصيان می‌ورزد عليه چيرگی ستمگران بر مردمان در هر كجاي جهان. دل فولادش به خاطر وهنی كه بر انسان می‌رود خون است و آن خون شعرهايش را می‎نويسد تا او را برای تمامی‌ی عمر هم سرنوشت مردم ميهنش و بلاديدگان و زبون‌شدگان عالم سازد. يقين دارد بی‌همدلی شاعر با رنج‌ها و شادی‌های انسان، اين جهانشهر از غايت دروغ و ستم و بی‌عدالتی ويران‌تر و دهشتناك‌تر ازاين كه هست خواهد شد.


پيكار می‌كند با مرگ به مدد عشق، عشق به زنان و عشرت اندوزی،عشق به مردم ستم ديده، عشق به رهائی و آزادی. عاشق و دلير، مرگ بدانديش سمج را كه همزاد و همخانه‌ی اوست دورتر مي‌راند تا با آفريدن شعرهايش و با كوشش چند ساحتی در حيات فرهنگی‌اش، دل ظلمت چند هزار ساله را به اندازهی مشعلي روشن ازهم بشكافد. می‌ستيزد با ابتذال به ياری طنز انديشي، می‌كوشد جهان ياوه شده را معنائی بشری بخشد. می‌داند كه هستی و جهان ياوه نيست، معنائی و ارزشی در خور دارد. اين مائيم كه به جهان معنا می‌دهيم يا آن را از معنا عاری می‌كنيم. جنگ هفتاد و دو ملت، كژانديشی افراد، بدنهادی گروه‌ها، فرصت‌طلبي احزاب، ستم نظام‌ها، آزمندی جهان‌خواران، جهان را ياوه كرده است. اينك دنيائی نه ياوه بوده بلكه ياوه شده. شاملو اين جهان ياوه شده وهستی بی‌هوده را باور ندارد وچون نيای خود حافظ می‌خواهد طرحی نو دراين گيتي كهنه مانده در افكند كه درآن انسان‌ها نادار ونادان وجلاد يكديگر نباشند. ابتذال مسلط بر جامعه، خونخواری تاريخی حكمروايان، چبرگی حماقت و رواج سفاهت را در هر زمان و درهيچ جغرافيا نمی‌پسندد، خود را در صف پيكارگران تمامی سده‌ها عليه بردگی آدمی می‌بيند ورؤيايش را برای رسيدن به چنان جهان انسانی به سامان، تا پايان از سر فرو نمی‌گذارد. می‎آشوبد با نگاهی خردورز عليه وضعيت موجود تا شايد موقعيت برتر پديد آيد. بر می‌آشوبد عليه خود حتا. خود قديمي‌اش را به ارزيابي دائمی گاه به سخره می‎گيرد تا بشود آن چهره‎ی آرمانی كه ازخود انتظار می‌برد؛ آن مثل اعلا درفضای شاعرانه. در زمينه‌ی كلام، از آغاز او زبان و لحن و بيان‌های متعدد و متفاوت را می‌آزمايد و “هوای تازه ” بيشترين تجربه‌های زبانی را درخود دارد. تجربه‌ی زبان محاوره تا زبان معيار تا آزمودن زبان فخيم گذشتگان _ درنثر ونظم _. از دفتری به دفتر شعری ديگرجد و جهد او را می‌بينيم برای يافتن زبانی تركيبی و شاخص كه از زبان كوچه تا كهن‌ترين متون در نوسان است. وقتی‌كه اكثر شعرهايش را به زبان و بيان فخيم حماسی می‌سرايد هنوز قانع نيست، چرا كه نمی‌خواهد در يك نوع زبان و بيان اسير بماند به رغم بسياری از معاصران. هرچند درشعرهای نهائی‌اش نمی‌خواهد خوانندگان را با انواع تجربه‌های شگرف برماند و به ظاهر لحنی يك دست دارد، اما اشتياق زبان‌ورزی وسخن‌آرائی او را به طبع‌آزمائي در تمامی ظرفيت‌های زبان فارسی می‌كشاند. بنگريد به ترجمهی‌ گيل گمش وغزل غزل‌های سليمان كه نثر كهن‌نمای سنگينش چه مايه تفاوت دارد با ترجمه‎ی ساده و امروزين شعرهای مارگوت بيكل يا اشعار گارسيا لوركا و اين‌ها چه قدر فرق دارند با برگردان دن آرام كه يك سر عشق‌ورزی با زبان عامه‌ی مردم است. شورشگری در عرصه‌ی زبان و بيان او را به بازی‌های شگرف ذوقی می‌كشاند. او دائما، با زندگی خود، با شعر و فكر خود، با تقدير خود درگير پيكار است.


ذات طغيانگرش اورا به انواع تجربه‌های ادبی وآزمون‌های اجتماعی كشاند اما همواره وفادار ماند به ارزش‌های دل، به والائی سرنوشت مردم كشورش، به بهروزی انسان دراين گيتی ناهموار و جنگيد با شرايط زندگی دشوار تا خود را شريف و زيبا نگه‌دارد


درگوشم زنگ می‌زند حرفش در شبی دراز در كوچه‌ای بی‌انتها درآ ن احوال كه سرخوشانه با من گفت: طغيان كن عليه هر چيز و هركس و بيشتر از همه عليه خودت و شعرت ! ۲۵اردی‌بهشت ۸۹ / كوی نويسندگان.

Posted in مقاله | Leave a comment

معرفی‌ی سپیده رئیس‌سادات

با تشکر ازدوست‌مان حسین توسی برای ارسال ویدیوی زیر
Sepideh Raissadat

http://www.youtube.com/v/MGeuL65bvCY?fs=1&hl=en_US

سپيده رئيس‌سادات در سال ۱۳۵۹ در تهران به دنيا آمد. چهار، پنج ساله بود که درک و علاقه او نسبت به موسيقی اصيل و آواز خوشش مورد توجه فرود گرگين‌پور قرار گرفت و از آن زمان آواز و نواز بزرگان موسيقي ايران (بنان، عبادی، پريسا، شجريان، …) او را شيفته موسيقی اصيل نمود. مادرش پيوسته و در کليه مراحل آموزش موسيقی يار و همراهش بوده و پدرش که به اميد پزشک شدن او دل بسته بود با توجه به علاقه و عشقش به موسيقی از هرگونه کمک و کوشش برای فراگيری‌های او در زمينه موسيقی فروگذار نکرد.

از نه سالگی آموزش رديف آوازی به روايت مرحوم محمود کريمی را نزد خانم پريسا آغاز نمود و همزمان در فراگيری و اجرای تصنيف‌های سنتی زير نظر جواد لشگری و ميلاد کيايی کوشيد.
سلفژ غربی را نزد ايرج برخوردار فرا گرفت و نواختن سه تار را نزد ارشد تهماسبی و مسعود شعاری آغاز نمود.     
در شانزده سالگی راهنمايی‌های پرويز مشکاتيان پيوند او را با موسيقی بيش از پيش هماهنگ ساخت و برای نخستين بار اثر کنچ صبوری را با آهنگسازی پرويز مشکاتيان و همخوانی علی رستميان اجرا نمود. در همان سال کنسرتی به مدت پنج شب در فرهنگسرای نياوران با گروه نوروز برگزار کرد. در سال ۱۳۷۷ خورشيدی در رشته گرافيک از هنرستان آزادگان فارغ التحصيل گرديد و در سال ۱۳۸۱  خورشيدی موفق به دريافت ليسانس در رشته نقاشی شد.
از سال ۱۳۸۲ در دانشکده ادبيات و فلسفه دانشگاه بولونيا در ايتاليا در رشته موزيکولوژی به تحصيل پرداخت و از همان سالها به ديدار محمدرضا لطفی شتافت که در آن زمان در کشور سويس اقامت داشت. استاد لطفی با دلسوزی فراوان اصول و ظرافت‌های آوازی را به او آموخت.
در ايتاليا با اجرای کنسرت‌های متعدد با آهنگسازان ايرانی و غير ايرانی در آشنايی بيشتر مردم آن مرز و بوم با موسيقی ايرانی کوشش نمود.

منبع وب سایت شخصی‌ی سپیده رئیس‌سادات

Posted in در یک صفحه با یک هنرمند | Leave a comment